سلام
از عید امسال در فکه، که بعضی شب ها با قطعی برق مواجه بودیم تا امشب قطعی برق برایم پیش نیامده بود. علی رغم گرسنگی فراوان، حوصله پخت و پز و بعد، شام خوردن در تاریکی را ندارم. گفتم چند خطی بنویسم برای وبلاگ سوت و کورم.
مدتی است که ذهنم حسابی درگیر یک سئوال شده که حتی از طرح آن بدنم می لرزد؛ چرا که این سئوال کمی گنده تر از دهن ذهن من است! پرسش های معمول ذهنی من، بیشتر پیرامون چرایی مسائل بوده و کمتر به چگونگی بها می دهم، اما این یکی اینقدر حوزه های چرایی و چگونگی اش مخلوط شده که مخم سوتش را از همان لحظه طرح سئوال کشید.
انسان آینده با پیشرفت های ارتباطاتی چه می کند؟ یا بهتر است بگویم اول این پیشرفت ها با انسان چه کرده اند و در آینده چه خواهد نمود تا بعد انسان آینده چگونه خود را با آنها وفق دهد (شاید هم آنها را با خود وفق می دهد) تا گوهر انسانیت اش را حفظ نماید؟
برای پاسخ به این سئوال چه باید کرد؟ باید نگاهی فلسفه تاریخی داشت؟ نمی دانم. شاید نگاه معطوف به اصالت فرد یا جامعه راهگشا باشد؟ نمی دانم. باید نگاهی چون نظریات چامعه و عصر اطلاعاتی، جهانی شدن و... به قضیه انداخت؟ نمی دانم.
البته اگر بگویم خودم به هیچ نتیجه و فکری نرسیده ام دروغ گفته ام. بخصوص خواندن رمان" 1984 " نوشته جورج اورول (صاحب کتاب قلعه(مزرعه) حیوانات) کمک زیادی به من نمود. اما برای همفکری بیشتر با دیگران از شما می پرسم:
به نظر شما مهمترین دغدغه انسان آینده چیست؟ انسان آینده با پیشرفت های ارتباطاتی چه می کند؟
می شود مرا راهنمایی کنید و مرا در جریان نظرات ارزشمندتان بگذارید؟
سلام
سلام
سلام
عده ای از دوستان گلم ایراد می گیرند که چرا وبلاگم را خیلی دیر به دیر به روز می کنم. دلیلش این است که وقتی هیچ کاری نداشته باشم و هیچ نشریه ای نبود که در آن قلم بزنم و حسابی حوصله ام سر رفته برود آن وقت حس نوشتنم برای وبلاگ جوانه می فرماید! عادت ندارم که مطلبی را که برای جای دیگر می نویسم اینجا بیاندازم، دلیل خاصی هم ندارم اما واقعا از این کار بدم می آید.
اما مژده ای بدهم که تابستان است و از این الافی ها زیاد رخ می دهد. من هم کمی بیکار می شوم و ممکن است که به خصوص بعد از هیاهوی انتخابات کمی از برون گرایی شخصیتی ام بکاهم وحسی که بعد از بعضی از مطالعاتم به من دست می دهد را اینجا ثبت کنم.
در ایام پر از اضطراب امتحانات چقدر می چسبد که آدم رمان بخواند، آن هم رمان های بالای 400 صفحه! لذتش را چند برابر می کند. به حول و قوه الهی که اینک امتحاناتم تمام شده است نام این رمان فوق العاده را اعلام می نمایم:
من او
مثل بی وتن به من نچسبید اما حتما بخوانیدش! خیلی قشنگ بود! فرهنگ سازی مدرن یا امر به معروف نوین!
نه خودشو که دشمناشو!
انتخابات ۹۰ درصد دور اول تمومه واسه محمود!
بیشتر از دور دوم سری قبل رای میاره حتی اگه شده یکی! زدن رکورد بیست و یک میلیون خاتمی هم به نظرم خیلی محتمله.
حضور هم بالای هفتاد یا هفتاد وپنج درصده. به جون یه دخترم شهرام
البته این ها رو دست پایین نوشتم که بعدا کسی نگه دماغت سوخت؟ خوش خیال بودی هان!
تا ببینیم که چه شود. فقط الخیر فی ما وقع.
سلام.
خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی، بال های استعاری
خدا بیامرزد قیصر امین پور را. من که این نازنین مرد را خیلی دوست داشتم. چند روز پیش هم سالگرد وفاتش بود. دلم برای شعرهایش تنگ شده است!
سوره چشم خرابت حکم تحریم شراب سفر تکوین نگاهت مژده اهل کتاب
روز و شب در چشم تو تصویر موعود من است گرگ و میش از چشمه چشم تو می نوشند آب
راستش را بخواهید آمده بودم هیچکس گفتنی، به این دنیا فحش ناموس بدم!
می خوای بخوابی تو بیداری کابوس ببین بیا با هم به این دنیا فحش ناموس بدیم!
می خواستم با شعر قیصر شروع کنم که یادش نگذاشت.
اللهم افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا وانصرنا علی القوم الکافرین.
التماس دعا
من خیلی خیلی دلم برای نوشتن برای وبلاگم تنگ شده است.
باور نمی کنید اصلا دلم برای رایانه ام قدر یک ذره...
بی خیال من فعلا در مناطق عملیاتی و زندگی در شرایط عملیاتی ام! دست نوشته هایی دارم که بعد از عید در وبلاگ می اندازم. فکر کنم مهمترین آنها درباره رابطه آزادی و رسانه است که در مقتل شهید آوینی(فکه) نوشته ام. پس ای گم کرده رهی که گاه گاهی گذرت به این مصیبتکده می افتد از این همه تاخیر در بروز کردن وبلاگ شرمنده!
پیشاپیش عید همه شما مبارک و تو حیاط عیدی میدن بددو بابا.
خدا سال آینده را سال بندگی بیشترش برای همه ما بگرداند.
پر روی پر رو می نویسم که یک لحظه از عنایت بی حد و اندازه خدا را به خودم، ثبت کنم. آنجا که بشر فکر می نماید همه چیز در دستش می باشد، اما محبوب واقعی به او می فهماند که همه کاره اوست. خدایا باور دارم که همه اش تویی، همه اش تو، و من ناچیز و هیچ. یک زندانی که تنها راه نجاتش بندگی توست. کسی که انتم الفقراء الی الله و الیس الله بکاف عبده، غنی اش می کند و بر تخت سلطنت نشاندن اش( بدون تو) فقیر! بنده ای که اگر به تو توکل کند، آنگاه فمن حسبه سراغ او می آید.
دنیایی پر از التهاب، که با همه فراز و فرود هایش ...
سلام
گاهی که به این حدیث امام صادق(ع) فکر می کنم، دلم غرق شادمانی عزا می شود:
«وقتی لحظه مرگ به زندگی ات نگاه می کنی انگار تمامش خوابی بیش نبوده است.»
و همچنین این شعر سعدی:
غرض نقشی است کز ما بازماند که هستی را نمی بینم بقایی.
امروز در مسیر بازگشت به دزفول با قطار، یکی از خواب های دوران کودکی ام برایم مرور شد. دلم می خواهد احساس امروزم را بنویسم تا یادم نرود.
کلاس پنجم دبستان که بودم، یکبار موضوع انشای هفته مان قصه معروف «دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟» شد...
سلام.
مدت ها بود که فرصت و تصمیم نوشتن نداشتم؛ حس عجیبی که خیلی کم به من دست می دهد. تا چند سال قبل فکر می کردم که مطبوعات عرصه ای برای آشکار کردن حقیقت هایند؛ اما اکنون که می نویسم مطمئنم که مطبوعات بیشتر ابزار پنهان کردن اند تا آشکار سازی.
پنج شنبه عصر به نمایشگاه نه چندان پر رونق مطبوعات رفتم. حوصله مرثیه خوانی برای شما ندارم، اما قصه های عجیب را باید گفت. در شلوغی فضای خلوت نمایشگاه مطبوعات امسال، که عده ای مشغول من من کردن های تکراری و پوچ بودند، یک جوان دانشجوی ارتباطات اجتماعی دلش گرفت...سلام.![]()
حوصله ام در این تهران بزرگ سر رفته و زوال اعصابم در! تصميم گرفتم بنويسم، با اين دغدغه كه در مَثَل، جاي مناقشه هست يا نيست!؟
موضوع پست امروز درباره خیابانی می باشد، که پنجره اتاقم بر آن مشرف است.
گاهی (گاه گاهی) نگاهی به پیاده روی خیابان انقلاب می اندازم که، آدم ها هر چقدر هم که می دوند، باز نمی رسند. آن وقت به یاد این جمله علی(ع) می افتم که بعد از شب زنده داري هايش مي گفت: « آه، مِن قلَِّّه الزاد و بُعدَ الطَّریق!».
گاهی فکر می کنم که خدایا چقدر بیچاره اند آدم هایی که در این جماعت انبوه تنها، تو را ندارند. چقدر زجر می کشند و عذاب!
گاهی به آسمان می اندیشیم...
سلام![]()
بيوتن را خواندم!
از رضا امير خواني!
كلاسي دارد كه شما هم به برنامه نود وقت ركورد زدن در تعداد پيامك هاي دريافتي اش، پيام بدهيد كه بله من هم ...... هستم! يا وقتي كه اخراجيها مي خواهد پرفروش ترين شود بگوييد 1500 تومانش از جيب مباركتان داده شده است.
خوب ما هم دوست داريم بگوييم رمان هاي فلاني را امثال من ها خريدند كه پرفروش شد!( محض روشنفكر بازي)
البته من خريدم اما نه براي خودم براي يكي از دوستان! آن هم قبل از آنكه بيايد پول كتاب را بدهد و بعد ببردش، تمامش كردم! اين هم نوعي روشنفكري دزفولي مآبانه است ديگر.
درباره كتاب شايد بعدا نوشتم. اما اي كاش اميرخواني هم مثل ده نمكي مستندساز مي شد!
باور نمي كنيد كه چه فيلم هايي مي شود از اين رمان در آورد؟ بنده از همين وبلاگ به عزت الدوله ضرغامي پيشنهاد مي كنم، كه در راستاي خيلي از چيزها و البته به خاطر مبارزه و جهاد عليه بعضي چيزهاي ديگر، دستور ساختن سريالي با محوريت و اقتباس از بيوتن را بدهند. البته فقط سوزي (سوسن) بايد به جاي رقصيدن عبادت کردن، مثلا نوازنده گيتار كلاسيك يا الكتريك و ياسازهاي مغضوبي از اين دست شود تا عبادتش مقبول خدا و فضلای قوم گردد.
التماس دعا![]()
فعلا![]()
سلام![]()
مي خواهم مدتي يادداشت هايي بنويسم در وصف ذهن مشغولي هايي كه به پشيزي نمي ارزند، احياناً!
اما در ابتدا بايد بگويم كه كلي از پست هاي قبلي ام در اين وبلاگ را محو مي نمايم. اصطلاحا بر آنم كه طرحي نو افكنم در ...
همين كه بگويم مي خواهم كلاسي بگذارم يا بگزارم براي دل بابام. چرا كه اين ترم پيغمبر تومان!( از ترم ديگر مي شود خدا تومان) پول در گوش و حلق و بيني يگانه دانشمند فرزانه تاريخ مي ريزد. دل خوش كند كه پسرش دانشجوي كارشناسي ارشد علوم ارتباطات است و همه كاره مي باشد و بخصوص در وب نويسي هم يدي فوق ايديكم دارد. به هر صورت "برُّ الوالدين احسانا".
يا اگر كسي گفت مي خواهيم با قلمت آشنا شويم و با توارتباط داشته باشيم كم نياوريم. ويژه اگر از جنس برتر و بهتر زن در جامعه اي كه زذ بودن هنر صفرم مردانش است باشد.
شايد هم سفره اي و جشنواره اي براي وب نويس ها پهن شد و ما هم به عادت چندين ساله دانشجويي، آماده شهادت در راه اعتلاي فرهنگي نسل هاي انقلاب زده انقلاب باشيم ( با دكترين خوردن تا مردن!).
خلاصه روزگار را چه ديده ايد؟ گاهي روزِ گاري كشيدن و آرام رفتن و گاهي، روزگاز و لايي كشيدن!
تجربه بهترين معلم انسان بود(يادش بخير!). اما ببخشيد اين جا وبلاگ عقل مي باشد و اين هر كس چند پيرهن بيشتر پاره كرده آدم خري بوده است!چون پولش را دور ريخته مگر اين كه پيراهن از بيت المال بوده و براي پيرهن دريدن اگر مدال نه اما حق ماموريت گرفته باشد.
قربت الي اللاف!
بسم الله